تبليغاتX
iman

ایمان به خدای یگانه از نظر علامه طباطبائی:

به طور كلي ، علامه طباطبايي به تبيين مسأله ايمان در شعاع آموزه هاي قرآني پرداخته

است؛ چرا كه قرآن كريم سنگ بنای تفکر اسلامی است..

بايد گفت علامه ايمان را از اقسام فعل مي داند، آن هم فعلي قلبي كه ريشه در درون و

فطرت آدمي د ارد. وي براي ايمان ديني، ويژگي هايي چون اختيار، آزمون پذير ي،... و

افزايش و كاهش پذيري را بر مي شمارد و ماهيت را از سنخ كشف و شهود مي داند . علامه

معتقد است ايمان ماهيتي تشكيكي و ذومراتب دارد، بدين معنا كه انسان بسته به مرحل ة

زندگي خود مي تواند مقام و درجة ايماني متناسب آن را دارا گردد.

مرحوم علامه ميان ايمان و مؤلفه هايي مانند اسلام، علم، عمل ، تقوا، اخلاق، اختيار،

يقين، عقل، خشوع و اطمينان، پيوندي گسست ناپذير ق ايل است و معتقد است كه فرد

مؤمن با داشتن اين مؤلفه ها مي تواند به والاترين درجة ايماني ، يعني مخلصين برسد. از نگاه

او، آموزه هاي ديني و ايماني با يك رويكرد درون ديني و انفسي، قابل بحث و بررسي است و

اين انسان است كه بايد به كمك نيروي عقل و خرد و نيز با استفاده از عنصر واقع بيني،

بيش از پيش، ايمان ديني خويش را تقويت كند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sima  | 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط sima  | 

معنا و مفهوم ایمان

۱- الله : آنکه اندیشه های پویا از ادراک حقیقت او ناتوان و سرگردانند.

اصل کلمه الله «اله » و برای پرستیده شده گفته میشود .«اله» وبا الف لام تعریف «ال »خوانده می شود الله که فقط برای ذات واجب الوجود استعمال می گردد . 

۲- ذات : حقیقت و وجود هستی را گویند .

3- واجب الوجود : آنکه حتما هست و بوده و خواهد بود و تمام موجودات دیگر به وجود او وابسته اند . و آن فقط ذات ازلی و ابدی و لایزال الله است .

4- ممکن: آنچه بودن نبودنش روا و جایز است. تمام هستی غیر از الله از ممکنات اند.

5- ممتنع: آنچه نبوده و هرگز نخواهد بود مانند: شریک و زن و فرزند و وابستگی برای خدایتعالی - أعاذنا الله -

6- خدا : مخفف « خودآ » یعنی سر آغاز هر چیزی بطوریکه او است همه چیز را آفریده و هیچ چیزی سبب و علت پیدایش او نبوده و نیست بلکه او خالق تمام علتها است .

7-معبود : پرستیده شده . جز خدایتعالی چیزی استحقاق پرستش را ندارد زیرا او آفریننده است و فقط آفریننده سزاوار پرستش میباشد .  :

)أَفَمَن يَخْلُقُ كَمَن لاَّ يَخْلُقُ أَفَلا تَذَكَّرُونَ (

آیا کسی می آفریند مانند کسی است که می آفریند مگر متذکر نمی شوید ؟    « نحل : 17 »

ذٰلِكُمُ ٱللَّهُ رَبُّكُمْ لاۤ إِلَـٰهَ إِلاَّ هُوَ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ فَٱعْبُدُوهُ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ

این است پروردگار شما انسانها . نیست پرستیده شده ای بحق جز او که آفریننده ی هر چیز است پس فقط او را بپرستید و اوست که بر همه چیز حاکم و نگهبان است.    « انعام : 102»

8- ایمان : باور قلبی بدون شک به وجود یا عدم چیزی .

9-ایمان به وجود خدایتعالی : شک تردید نداشتن در او و قبول نمودن تمام فرمانهای او است .

10- دین : احکام و قوانین و وصایای الهی که مراعات آنها موجب سعادت دنیا و آخرت است .

11-فرق بین دین و ایمان ؟ :ایمان همان باور قلبی بوجود خدای تعالی و دستورات او است و دین عبارت است از قوانین و دستورات الهی ،خواه به آنها عمل شده باشد یا نه . زیرا عمل نکردن بقانون ، قانون را لغو نمیکند ، مثلا اگر تمام مردم نماز را ترک کنند حکم آن بقوت خود باقی است پس ایمان باور قلبی مومن است و دین تکالیفی است که خدایتعالی برای او مقرر فرموده است .

12-ایمان اجمالی : باور داشتن بخدایتعالی و تمام دستوراتش ( رویهمرفته ) بدون ذکر و در نظر گرفتن جزییات ، چنین باور دارنده ای را « مومن فی الجمله » گویند .

13-ایمان تفصیلی : باور داشتن بخدایتعالی و فرشتگان و کتابهای آسمانی پیغمبران و باور بجهان واپسین باتمام ابعاد و مراحل و جزئیاتش و دانستن هر یک در حد ذات آن چنین باوردارنده ای را مؤمن آگاه میگویند.

يَا أَيُّهَا ٱلَّذِينَ آمَنُواْ آمِنُواْ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِ وَٱلْكِتَابِ ٱلَّذِي نَزَّلَ عَلَىٰ رَسُولِهِ وَٱلْكِتَابِ ٱلَّذِيۤ أَنَزلَ مِن قَبْلُ وَمَن يَكْفُرْ بِٱللَّهِ وَمَلآئِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً بَعِيداً

ای کسانیکه بظاهر ایمان آورده اید بحقیقت ایمان و باور داشته باشید به ا لله و برسول او و بکتابی که بر او نازل کرده است و بکتابهایی که پیش از او نازل گردانید. و هر کس باور نداشته باشد بخدا و فرشتگان  او و کتابهای او و پیغمبران او و بروز قیامت، همانا گمراه شده و از راه راست بدور افتاده است. 0    « نساء : 136 »حدیث شریف:الایمان.......

14-ایمان مجرد: باور داشتن قلبی فقط بدون اقرار بزبان و عمل به ارکان دین0چنین کسانی فقط درباره ایشان اجرا نمیشود و تحت پوشش اسلامی نیستند مانند آنهائی که ایمان خود را پنهان میدارند

 وَقَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ ءَالِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَـٰنَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن يَقُولَ رَبِّىَ ٱللَّهُ

(و گفت مردی مؤمن ا ز نزدیکان فرعون که ایمانش را پنهان میداشت:آیا میکشید مردی را که بگوید پروردگارم ا لله است؟!   « مؤمن : 28 »

15-ایمان صریح: باور داشتن قلبی همراه با آشکار کردن آن  بزبان یا قلم یا اشاره برای کرّ و لال ها ، گرچه عمل به احکام نکرده باشند دارندگان چنین ایمانی در نزد خدا و خلق خدا مؤمن محسوب شده و تحت پوشش اسلامی میباشند.

16- ایمان کامل: باور قلبی و اقرار به زبان و عمل به ارکان و احکام اسلامی است زیرا کمال ایمان د ر اعمال صالح تجلّی میکند و خدایتعالی چنین مؤمنانی را ستوده و به رحمت  و مغفرت وعد فرموده است:

إِنَّ ٱلَّذِينَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ ٱلصَّالِحَاتِ كَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ ٱلْفِرْدَوْسِ نُزُلاً

(همانا کسانیکه ایمان آورده و کارهای نیکو انجام داده اند بهشت های برین آماده پذیرائی آنها است)    « کهف : 107 »

17- ایمان از حیث کیفیّت (شدّت و ضعف) به زیادت و نقصان متّصف میگردد، میتوان درجات آب را از4 درجه که پائین ترین درجه میعان اوست تا نقطه جوش که بالا ترین درجه تبخیرش میباشد مقیاس شدّت و ضعف و نوسان آن قرار دارد بالاترین درجه آن: فدا کردن جان و مال و بذل هستی به وقت ضرورت در راه الله جلّ جلا له و پائین ترین آن: ناپسند داشتن بدیها است به قلب :

 إِنَّمَا ٱلْمُؤْمِنُونَ ٱلَّذِينَ آمَنُواْ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُواْ وَجَاهَدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ أُوْلَـٰئِكَ هُمُ ٱلصَّادِقُونَ *

(نیستند مؤمنان مگر کسانیکه ایمان آورده اند بخدا و رسول او سپس دچار شک و تردید نشده اند وبا استوا ربودن برایمان خود به مال و جانشان در راه رضامندی الله جهاد و کوشش کرده اند آنها هستند که راستانند ، د رستی ایمان آنها را در راستای تلاش به مقصد و معقد صدق رسانیده است)     « حجرات : 15 »

(( من رای منکم منکرا فیغیره بیده  ، فان لم یستطع فبلسانه فان لم یستطع فبقلبه وذلک اضعف الایمان ))    « حدیث شریف »

(اگر یکبار شما ( مؤمنان) چیزی بدو ناپسند را دریافت باید آنرا به دست خود دگرگون سازد و اصلاح نماید ، پس اگر نتوانست بزبان (قولا) اصلاح آنرا بخواهد ، وا گر نتوانست باید قلبا آن را ناخوشایند دارد و این مرحله بعدی ضعیفترین مرحله از مراحل و درجات ایمان است0

18-لابراتوار و آزمایشگاه ایمان عمل صالح است و اندازه قوّت و ضعف آن در عمل مشهود میگردد.

{قُلْ إِن كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَآؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ ٱقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَآ أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِّنَ ٱللَّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُواْ حَتَّىٰ يَأْتِيَ ٱللَّهُ بِأَمْرِهِ وَٱللَّهُ لاَ يَهْدِي ٱلْقَوْمَ ٱلْفَاسِقِينَ }.

(ای پیغمبر بگو افراد امت را: اگر پدرانتان و پسرانتان و برادرانتان و همسرانتان و خویشاوندانتان و دارائی که گرد آورده اید و بازرگانی که از کساد بازار آن میترسید و منازل خوبی که دوست میدارید و نزد شما عزیزتر است از خدا و رسول ا و و جهاد در راه ا و ، پس منتظر اجرای امر خدا باشید و بیگمان خدا فاسقان و بدکاران را هدایت نمیکند)0    « توبه : 24 »

19- بزرگترین عامل تقویت کننده ایمان با یاد خدا بودن و ذکر خدا را بر دل و زبان داشتن است:

) ٱلَّذِينَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ ٱللَّهِ أَلاَ بِذِكْرِ ٱللَّهِ تَطْمَئِنُّ ٱلْقُلُوبُ  ( :

آنان که ایمان آورده ا ند دلهایشان به ذکر خدا استوا ر میگردد ، آگاه باش که: به ذکر و یاد خدا دلها استوار میگردند)0    « رعد : 28 »

20-بزرگترین عامل تضعیف ایمان از یاد خدا و کلام او غافل بودن و دور ماندن است0

((وَمَن يَعْشُ عَن ذِكْرِ ٱلرَّحْمَـٰنِ نُقَيضْ لَهُ شَيْطَاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ ))

(و هرکه از یاد خداوند رحمن خود را بدور دارد شیطانی را که همراز و همطراز او میگردد در پوستش افگنیم تا آنچه سزاوار  اوست نصیبش گردد)    « زخرف : 26 »

در خبر است: قلب المؤمن عرش الرحمن : دل مؤمن عرش خداوند رحمن است ، و بعکس آن :

دلی خالی بود از نور ایمان                     شود میدان بازیهای شیطان

« از کتاب چهار فصل ربیعی »

21- قلب مؤمن بهنگام تلاوت قرآن متأثر میشود بطوریکه موهای بدنش راست میشوند پوستش دانه میزند وبا لذّتی کم نظیر بدن و قلبش آ رام میگیرد در یاد خدا مستغرق میگردد (ط)

((ٱللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ ٱلْحَدِيثِ كِتَاباً مُّتَشَابِهاً مَّثَانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ ٱلَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَىٰ ذِكْرِ ٱللَّهِ ذَلِكَ هُدَى ٱللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَن يَشَآءُ وَمَن يُضْلِلِ ٱللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ)(

(ا لله فرو فرستاده است بهترین سخنان را به صورت کتابی که کلمات و کلامش بهم میمانند ، پوست بدن آنان که از پروردگارشان میترسند از شنیدن و در یافتن آن دانه میزند سپس پوستها و دلهایشان آرام میگیرد و بجانب ذکر خدا متمایل میگردد، این هدایت و راهنمایی ا لله است که بوسیله آن دستگیری میکند هرکه را که بخواهد و کسی را که خداوند هدایت نکند او را هیچ هدایت کنندهای نیست.     « زمر : 22»

((وَإِذَا ذُكِرَ ٱللَّهُ وَحْدَهُ ٱشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ ٱلَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِٱلآخِرَةِ وَإِذَا ذُكِرَ ٱلَّذِينَ مِن دُونِهِ إِذَا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ))

(و اگر نام خدا به تنهایی یاد شود آشفته و مضطرب میگردد دلهای آنان که به آخرت باور ندارند و ا گر نام کسانی که بجز خدا پرستیده شده اند یاد شود فورا چهره درهم نوردیده شان باز میگردد!)  « زمر : 45 »

23-ایمان کامل ، عامل وادارنده بر خیر و بازدارنده از شرّ ا ست و مؤمن را به صورت تولید کننده خیر و تبعید کننده شرّ درمی آورد0

((وَمَن يُؤْمِن بِٱللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ...))

 (و هر کس به الله جلّ جلاله باور درست داشته باشد الله قلب ا و را رهبری میکند و نیازی به دیگری ندارد)    « تغابن : 11 »

24-شیطان در مؤمن کامل نفوذ ندارد، چنانکه میکروب درآب جوش ، کمال ایمان همان نقطه جوش بود که در مسئله هفده به آن اشارت کردیم

إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَىٰ ٱلَّذِينَ آمَنُواْ وَعَلَىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ

(همانا برای شیطان هیچگونه دست یابی و تسلّط نیست بر کسانیکه ایمان آورده و بر خدای خویش پشت بسته ا ند.)    « نحل : 99 »

25- ایمان تکامل نیافته در برابر حملات شیطان و دستیارانش ضعیف است چنانکه آب غیر جوشان د ر برا بر نفوذ میکروبها ، پس باید آن را بوسیله ذ کرو یاد خدا و تلاوت قرآن تقویت کرد تا به نقطه جوش رسانید:

((إِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَىٰ ٱلَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَٱلَّذِينَ هُم بِهِ مُشْرِكُونَ )) :

(نیست دستیابی ا و مگر بر کسانیکه هوا خواه اویند و کسانیکه بخدا انباز میدارند)    « نحل : 100 »

26-تمام تلاش شیطان بمنظور فراموش گردانیدن ذکر خدا از دل و زبان بندگان اوست در اینصورت ایمان ناخودآگاه از بین میرود و شخص به دار و دسته شیطان می پیوندد.

((ٱسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ ٱلشَّيْطَانُ فَأَنسَاهُمْ ذِكْرَ ٱللَّهِ أُوْلَـٰئِكَ حِزْبُ الشَّيْطَانِ أَلاَ إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطَانِ هُمُ الخَاسِرُونَ  ))

( شیطان بر آنها تسلط یافته و نام خدا را از یادشان برده است ، آنان گروه وابسته به شیطانند، آگاه باش که وابستگان به شیطانند ، همه چیز را از دست داده اند )    « مجادله :19 »

27- ایمان ا ز عبد پذیرفته میشود مگر اینکه مرگ خود را در یافته باشد یا اینکه نشانه ای از نشانیهای آخرالزمان را (مثل طلوع آفتاب از مغرب آن) دریابد :

((فَلَمْ يَكُ يَنفَعُهُمْ إِيمَانُهُمْ لَمَّا رَأَوْاْ بَأْسَنَا ...)):

(ایمان آنها پس از دیدن مرگ و فرارسیدن عذاب ما به آنها سودی نمی بخشد)0    « غافر : 5 »

-----------------------------------------

منبع : بنکه ی بیر / کتاب ارزشمند و جامع « آئینه اسلام » تألیف عالم گرانقدر و بزرگ مجاهد مبارزه با بدعتها و خرافاتهای جامعه استاد « محمد ربیعی »

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sima  | 
نگاه اميدانگارانه به مقوله ايمان

آيا مي‎توان ايمان ديني را صرفاً نوعي اميد به حساب آورد؟

پاسخ : اين ايده از سوي آقاي سروش مطرح شده است. به اعتقاد ايشان عنصر محوري ايمان، اميد است نه يقين؛ هرچند بيان ايشان تشتت و ابهام دارد: «در ايمان درجه‎اي از باور لازم است، و همين مقدار كه شخص، احتمال وجود چيزي و كسي و نيكي او را، بيش از احتمال عدم او بداند، و بر همين اساس خطر كند و به او دل ببندد و اميد بورزد و بر اثر پاره‎اي كاميابي‎ها، اميد و توكل و باور خود را افزون‎تر كند و آماده‌ي اميد ورزيدن‎ها و قرباني كردن‎هاي بيش‎تر شود، او را مي‎توان مؤمن خواند».[1]

درست است كه ايمان همراه اميد است أَمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّيْلِ ساجِداً وَ قائِماً يَحْذَرُ الْ‏آخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ؛[2] «آيا آن كسي كه شب را به طاعت خداوند به سجود و قيام پردازد و از عذاب آخرت ترسان و به رحمت الهي اميدوار است . . . » و درست است كه يقين در مفهوم ايمان دخيل نيست، و از همين روي در آيه‌ي چهارم سوره‌ي مباركه‌ي بقره درباره‌ي آخرت به جاي ايمان از يقين استفاده شده است:[3]وَ بِالآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ؛ «آنها خود به عالم آخرت يقين دارند» اما بايد دانست كه اميد از علايم و پيامدهاي ايمان است، چنان‎كه يقين به يك اصطلاح از مراتب عالي ايمان است. پس به اين ترتيب، نه اميد جزء مقوّم مفهوم ايمان است و نه يقين.

اميد نوعي تجارت است؛ زيرا من به ياري او دل بسته‎ام و اميدوارم، تا از او كمكي و مددي دريافت كنم. روح اين معادله تجارت است. در حالي كه ايمان يك مفهوم تجاري نيست، بلكه خود ارزش است و قداست دارد. از اين روي اگر ايمان را از سنخ اميد تلقي كنيم به «ايمان تاجرانه» فتوا داده‎ايم.

در اين‎جا روي سخن با مقوله‌ي اميد است و اين‎كه نمي‎توان آن را تعريفي مستقل براي ايمان به‎شمار آورد. يعني نمي‎توان گفت «ايمان، اميد است»؛ هرچند ايمان بدون شك همراه با اميد است. چنان‎كه مي‎توان گفت انسان مستقيم‎القامه است اما اين خصوصيت جزء تعريف انسان نيست. دلايلي چند، اين مطلب را تأييد مي‎كند:

اولاً. با دقت معلوم مي‎شود كه متعلق ايمان، خداست اما متعلق اميد، رحمت خدا؛ چنان‎كه در آيه سابق هم همين نكته دقيق به كار رفته است: و يرجو رحمة ربه.

به عبارت ديگر انسان مؤمن ايمان دارد كه «خدا هست و حضور دارد». اما انسان اميدوار، به «رحمت، امداد و لطف او» اميد بسته است.  باز به بيان واضح‎تر، ايمان، به وجود خدا تعلق دارد و اميد، به فعل او، و پيداست كه قبل از عنايت به فعل او بايد به ذات او باورمند و معتقد بود، و اين ايمان است. بنابراين ايمان بر اميد مقدم است و چنان‎كه گذشت، پيامد ايمان اميد است نه اين‎كه ايمان همان اميد باشد؛

ثانياً. اين امكان وجود دارد كه شخصي اهل ايمان نباشد اما در دل او اعتماد و اميدي به مقوله‎هاي ديني وجود داشته باشد. مصداق اين سخن را مي‎توان در برخي از كشورهاي ديگر يافت. چنان كه گاه در برخي شهرهاي ايران ديده مي‎شود كه شخصي زرتشتي به امام حسين ـ عليه السّلام ـ يا به حضرت ابوالفضل ـ عليه السّلام ـ عنايت خاصي نشان مي‎دهد و حتي براي آنان نذر مي‎كند و پاسخ مي‎گيرد؛ اما نمي‎توان آنان را به معناي دقيق كلمه مؤمن به دين اسلام دانست؛

ثالثاً. گاه مي‎شود كه شخصي مؤمن اميد خود را از دست مي‎دهد؛ مثلاً دچار افسردگي مي‎شود يا تحت فشارهاي شديد روحي قرار مي‎گيرد با وجود اين نمي‎توان او را بي‎ايمان ناميد و براي وي پرونده‌ي كفر ساخت. به عبارت ديگر اميد از مقوله‎هاي آزمون‎پذير است و مفاهيم آزمون‎پذير و كاربردي، گاه در مقام عمل پاسخ نمي‎دهد و لااقل در ظاهر ناموفق از آب درمي‎آيد. در اين صورت آيا مي‎توان آن شخص را نامؤمن دانست؟ و آيا هر نااميدي، نامؤمن است؟

روح سخن در دو اشكال اخير اين است كه يكي از بهترين شيوه‎هاي شناخت «اين‎هماني» قاعده‌ي وضع و رفع است؛ مثلاً اگر خواستيم بدانيم ايمان «همان» اميد است، مي‎توانيم وضعيتي فرض كنيم كه ايمان هست اما اميد نيست، يا اين فرض را در نظر آوريم كه اميد هست ولي ايمان نيست، و از اين‎جا به اين نتيجه برسيم كه ميان ايمان و اميد «اين‎هماني» نيست. هرچند باز با تأكيد مي‎گوييم كه اگر كسي اهل ايمان شد، به طور قطع دلبسته و اميدوار لطف و عنايت حق خواهد شد.

رابعاً. اميد نوعي تجارت است؛ زيرا من به ياري او دل بسته‎ام و اميدوارم، تا از او كمكي و مددي دريافت كنم. روح اين معادله تجارت است. در حالي كه ايمان يك مفهوم تجاري نيست، بلكه خود ارزش است و قداست دارد. از اين روي اگر ايمان را از سنخ اميد تلقي كنيم به «ايمان تاجرانه» فتوا داده‎ايم. حاشا و كلا!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sima  | 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط sima  | 
رابطه علم و ايمان

1ـ در باب علم و ايمان مي‌توان گفت كه علم، روشنايي است و دين، حرارت. نياز انسان به علم از قبيل نياز به روشنايي است و نياز او به دين از قبيل نياز به حرارت است. در يك اتاق براي سكونت، هم نياز به روشنايي است هم به حرارت. اگر روشنايي باشد و حرارت نباشد، بايد انسان در خود فرو برود و بلرزد و آرامش نداشته باشد ولو آنكه قوي‌ترين نورافكن‌ها در آنجا باشد، جسم و روح انسان حالت انقباض و يخ‌زدگي پيدا مي‌كند. اگر حرارت باشد و گرمي، جسم و روح آرام است اما ارتباط با بيرون قطع است.
آنان ‌كه فاقد علم و ايمانند يا جامعه‌هايي اين‌چنين در تاريخ يا در حال حاضر، در حكم افرادي هستند كه در شب سرد زمستاني به سر مي‌برند كه هم از نور بي‌نصيب‌اند و هم از حرارت؛ و آنان كه از دين بهره‌مندند و از علم بي‌بهره، در حكم مردمي هستند كه در شب تابستاني ]در تاريكي[ زندگي مي‌كنند و آنان‌كه از علم بهره‌مندند و از دين بي‌بهره، در حكم افرادي هستند كه در روز سرد زمستاني در سرما زندگي مي‌كنند و آنان كه از هر دو بهره‌مندند مانند افرادي هستند كه در فضايي روشن با گرمايي مطبوع به سر مي‌برند.
2ـ علم متعلق به طبيعت است و دين به انسان، علم، طبيعت را مي‌سازد و دين، انسان را. دين قادر نيست مستقيماً طبيعت را بسازد، همچنان‌كه علم قادر نيست، مستقيماً انسان را بسازد.
3ـ هم علم قدرت است و هم دين ولي علم نظير قدرت شمشير است و دين نظير قدرت بازو؛ يعني يكي قدرت متصل است و ديگري قدرت منفصل. علم قدرت، بر طبيعت است و دين، قدرت بر خود است.
4ـ علم، زيبايي است و دين هم زيبايي، ولي علم زيبايي برون است و دين زيبايي درون.
5ـ علم به انسان امنيت مي‌دهد، اما امنيت بيروني از عوامل خارجي، ايمان به انسان امنيت مي‌دهد از اضطراب‌ها و يأس‌ها و احساس تنهايي‌ها.
6ـ حتي مي‌شود گفت علم، روشنايي است و دين ]هم[ روشنايي، ولي علم روشنايي برون است و دين روشنايي درون. البته اين جهت هم نيازمند به توضيح است كه دين روشني درون است از اين جهت كه چگونه بايد باشيم. يعني روشني راه انسان است در درون، علم هم روشني درون است اما از اين جهت كه چه هستيم.
7ـ گفتيم دين حرارت است و علم روشنايي. بايد توجه داشت كه اين حرارت شامل روابط انسان‌ها هم هست كه صميميت و يگانگي مي‌شود و متحد جان‌هاي شيران خدا مي‌گردد. دنياي اروپا دنياي سردي است.
8ـ علم، قدرت منفصل است و دين قدرت متصل (نظير نماء منفصل و متصل كه فقها اصطلاح كرده‌اند)؛ علم، زيبايي منفصل است و دين، زيبايي متصل، علم روشنايي منفصل است و دين روشنايي متصل، علم حرارت منفصل است و دين حرارت متصل.
9ـ شنيده‌ايد كه «عالم شدن چه آسان، آدم شدن چه مشكل». اين مَثَل نشان دهنده اين حقيقت است كه از قديم الايام به اين نكته توجه داشته‌اند كه علم براي آدم شدن كافي نيست. قلمرو علم ساختن انسان و تغيير انسان نيست، بلكه روشن كردن و آگاه كردن انسان است.
10ـ اينكه مولوي مي‌گويد: كشتن اين كار عقل و هوش نيست /  شير باطن سخره خرگوش نيست، ناتواني و عجز عقل را از تغيير و تسخير نفس بيان مي‌كند و اينكه انسان علاوه بر نيروي عقل نيازمند به نيروي ايمان است.
11ـ علم، چراغ است و قدرت و كارش روشن كردن و تسلط بخشيدن بر طبيعت است و كار ايمان مقصد دادن و هدف دادن.
12ـ ايمان، مطلوب خلق كردن و عشق آفرين است برخلاف علم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sima  | 

فوايد و آثار ايمان
تولستوي مي‌گويد: ايمان آن چيزي است كه آدمي با آن زندگي مي‌كند. ناصرخسرو مي‌گويد: زدنيا روي زي دين كردم ايراك... .
اكنون ببينيم آثار ايمان چيست.
1ـ الف) يكي از آثار ايمان شيرين‌كردن تلخي و سبك كردن سنگيني كار است چون طرز تلقي انسان را از جهان تغيير مي‌دهد، جهان ]مهرگان[ مي‌شود.
ب) يكي ديگر از آثار و فوايد ايمان، قابل تحمل كردن مصائب است.
قرآن مي‌فرمايد: «ألَّذينَ ‌إذا أصابَتْهُمْ مُصيبَه قالوا إنا للهِ وَ إنّا إليْهِ راجِعونَ»، چون ايمان به منطقي برتر است يعني ايمان به جبران است در صورت عكس‌العمل خوب نشان دادن.
ج) يكي ديگر از آثار ايمان، مطبوع كردن پيري است.
د) يكي ديگر از آثار و فوايد ايمان، زايل كردن وحشت مرگ به معني وحشت‌ نيستي است. به عبارت ديگر تغيير دادن مفهوم مرگ است از نيستي به تحول و تكامل. زيرا اين منطق و جهان‌بيني، مفهوم مرگ را از نيستي تبديل مي‌كند به انتقال از نشئه‌اي به نشئه ديگر. انسان غريزتاً از نيستي وحشت دارد. ايمان به انسان اين عقيده را مي‌دهد كه مرگ انتقال است. در اين صورت اگر انسان فاسدالعمل باشد از مرگ مي‌ترسد، نه به معني وحشت از نيستي، بلكه به معني وحشت از شكنجه و عذاب. ولي اگر صالح باشد آرزوي مرگ مي‌كند و مي‌گويد: مرگ اگر مرد است‌گو نزد من آي /  تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ .
ه) يكي ديگر از آثار ايمان اين است كه پشتوانه اخلاق است. آدم باايمان مي‌تواند اخلاق محكم داشته باشد، يعني اخلاقي كه نه شهوات خودش آن را متزلزل كند و نه ترس‌ها و تهديدهاي ديگران؛ زيرا اخلاق همواره از دو ناحيه تهديد مي‌شود: از ناحيه مطامع و از ناحيه مخاوف و تهديدات.
و) يكي ديگر از آثار ايمان اين است كه پشتوانه عدالت است. در ورقه‌هاي «عدالت اجتماعي» گفتيم كه فرق انبيا و ساير مصلحين اين است كه آن‌ها تنها قانون عادلانه آوردند يا خواستند بياورند، ولي انبيا علاوه بر آن، ايمان به عدالت و احترام حقوق را نيز آوردند.
ز) يكي ديگر از آثار ايمان اين است كه مانع بيماري‌هاي عصبي و رواني است.
ح) يكي ديگر از آثار ايمان اين است كه ميدان زندگي را بر انسان وسيع مي‌كند و كانوني از لذت دروني به انسان مي‌دهد، برخلاف بي‌ايماني كه: «وَ من أعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فإنَّ لهُ مَعيشَهً ضَنكْاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيمَهِ أعْمي».
ط) يكي ديگر از آثار ايمان، روشني دل است؛ مؤمن جهان را روشن‌تر مي‌بيند.
ي) يكي ديگر، اميدواري به حق و حقيقت است. مؤمن مي‌داند كه حق پيروز است و تلاش در راه حق و راه باطل يك جور نيست. اگر انسان در راه حق و درستي گام بردارد، نيرويي هست كه او را تأييد مي‌كند. «إنْ تَنْصُرُوا اللهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثبِّتْ أقدامَكُمْ».
يا) يكي ديگر از آثار ايمان، خوش‌بيني به نظام عالم و رضايت و انطباق با محيط عالم است.
يب) يكي ديگر اين است كه در تزاحم و تعارض مطبوع و مصلحت كه طبع طرفدار مطبوع و عقل طرفدار مصلحت است، بهترين مؤيد و تقويت كننده عقل است.
تقوا و عفت در نهانخانه‌ها و احسان و نيكوكاري در نهايت بي‌طمعي، شجاعت و فداكاري و قيام‌هاي حيرت‌انگيز در برابر جباران و فراعنه، همه از آثار خاص ايمان به خداست. زور، پول، علم، صنعت، نظم و ديسپلين، تربيت و تلقين نمي‌تواند جاي ايمان مذهبي را پر كند.
حيرت‌انگيزترين داستان‌ها در اين زمينه‌ها در تاريخ اهل مذهب پيدا مي‌شود و گفتيم كه نه زور و نه پول و نه علم و نه صنعت و نه نظم و تشكيلات و نه تربيت و تلقين و نه چيز ديگر نمي‌تواند جاي دين را پر كند. البته منظور اين نيست كه دين جاي آن‌ها را پر مي‌كند و هر اندازه زور و پول و علم و صنعت و نظم و تشكيلات و تربيت و تلقين زيادتر بشود و تمدن به اصطلاح توسعه پيدا كند احتياج به نيروي ايمان بيش‌تر مي‌شود.
يج) اعتماد و اطمينان افراد به يكديگر و سكونت نفس از ناحيه افراد ديگر، اعتماد پدر به پسر و بالعكس، اعتماد زن به شوهر و بالعكس، اعتماد شريك به شريك، اعتماد همسايه به همسايه، اعتماد حكومت به ملت و بالعكس.
يد) محبت و احسان به يكديگر به وسيله انفاقات، تعليمات، ارشادها، دستگيري‌هاي بي‌غرضانه، مخصوصاً احسان و محبت به افتادگان و مأيوسان و پيران و از پادرآمد‌گان. البته نياز افراد به محبت غير از نيازشان به احسان است. قرآن در باب انفاق‌ها توجه كاملي دارد به آزار روحي نرساندن.
يه) وسيله اتحاد و اتفاق و يكپارچه شدن جامعه است و وسيله متحد شدن جان‌هاست، كه «متحد جانهاي شيران خداست».
يو) آرامش خاطر، گرم كردن دل و روح و ايجاد نشاط از راه جذب كردن انسان از خود محدود به حقيقتي قابل پرستش و ثابت و جاويد و محبوب، كه انسان با پيوند به او خود را از هر فنا و نيستي حفظ مي‌كند.
يز) ايجاد احساس مسئوليت و تعهدآوري در مقابل جامعه كه امروز فوق‌العاده مورد توجه است.
يح) استقامت در برابر بحران‌ها و تلاش و مقاومت پيگير.
يط) جلوگيري از تزلزل ارزش‌ها و اصالت‌ها كه در انديشه نسل امروز پيدا شده و جلوگيري از پوچ‌پنداري نسبت به زندگي (نيهيليسم) و سرگرداني ناشي از آن، كه در نسل امروز پيدا شده است.
2ـ از جمله بحث‌ها در آثار ايمان اين است كه ايمان خود يك قدرت است براي بشر در مقابل قدرت اقتصادي و نظامي و غيره.
زيرا اولاً قدرت است در مقابل شهوات و مطامع نفساني و براي تملك نفس. و به عبارت ديگر قدرت كنترل بر نفس است.
ثانياً قدرت است در مقابل تهديدات و تخويفات امثال فرعون امثال سحره مؤمن را كه گفتند: «فاقض مَا أنْتَ قاضِ إنَّما تَقضي هذِهِ الحيوه الدنيا». در اينجاست كه از سخن كساني كه گفته‌اند دين، افيون اجتماع است و وسيله تخدير و بي‌حسي است، بايد انتقاد كرد.
دين قدرت اجتماعي است و بهترين نمونه‌اش همان بود كه اسلام به وجود آورد و دو قدرت بزرگ امپراطوري را به زانو در آورد. امروز هم دين يك قدرت بزرگ است در مقابل كمونيسم و استعمار و غيره. در صدر اسلام داستان‌هايي نظير داستان بلال و خباب و عثمان بن مظعون مي‌رساند كه ايمان چه اندازه استقامت مي‌دهد و چقدر شهامت و جرأت مي‌دهد.
ايمان به حقايق دين شأن اقليت پخته است.
 در قرآن كريم ديده مي‌شود كه مي‌فرمايد: «ولكِنَّ أكْثرَ النّاس لا يُؤْمِنونَ»  يا «وَ ما أكْثرُ النّاس وَ لوْ حَرَصْتَ بمُؤْمِنينَ» و امثال اين‌ها. اينجا اين سؤال پيش مي‌آيد كه با اينكه توحيد فطري است چرا اكثريت ايمان نمي‌آورند؟ جواب اين است كه ممكن است در اين موارد مقصود ايمان به حقايق دين باشد. ايمان اجمالي به اصل دين را مردم غالباً دارند، اما ايمان تفصيلي به حقايقي كه در دين بيان شده به حكم اينكه بالاتر از سطح فكر عامه است كم‌تر افرادي مي‌توانند بپذيرند. اصولاً بعضي حقايق است كه با هدايت حس و تجربه و يا هدايت عقل، بشر به آساني به آن‌ها پي مي‌برد و ايمان مي‌آورد و آن‌ها همان‌هاست كه بشر در زندگي ساده حسي و عقلي خود با آن‌ها مواجه است، اما بعضي حقايق است كه مافوق اين‌دو است. (همان‌طور كه حقايق عقلي مافوق حقايق حسي است) و لذا احتياج به هدايت وحي است، مثلاً ايمان به اينكه سعادت به عمل بستگي دارد (لْيسَ لِلْإنْسان إلّا ما سَعي) و اينكه سعادت بستگي دارد به اينكه عمل در جهت صلاح باشد و اينكه گناهان ضررش مستقيم يا غيرمستقيم به خود انسان مي‌رسد و اينكه افراد اجتماع در زندگي دنيا به حكم اينكه زندگي اجتماعي است و زندگي فرد جنبه عضوي دارد و افراد تكويناً مسئول عمل يكديگرند و اثر نيك يا سوء يك عضو به ديگري مي‌رسد و دامنگير او مي‌شود مانند اعضاي يك پيكر ]ند[ كه كوتاهي يك عضو در كار خود (مثلاً كبد يا معده يا قلب) در ساير اعضا مؤثر است و گناهي كه مثلاً دست يا چشم يا زبان يا عضو تناسلي مي‌كند چوبش به پا مي‌خورد و درد پا عين درد ساير اعضاست و فقط در آخرت است كه پرونده‌ها از يكديگر جدا مي‌شود زيرا در آنجا زندگي اجتماعي نيست و آنچه گفته شد خاصيت زندگي اجتماعي است. به هر حال ايمان به اين حقيقت كه اگر چه در آخرت «لاتَزرُ وازرَهَ وزْراًَََاخْري»، ولي در دنيا «وَاتَّقوا فِتْنه لاتُصيَبَنَّ الَّذينَ ظَلَموا مِنْكُم خاصَّه»، «وَ لْيَخْشَ الَّّذينَ لَوْ تَرَكوا من خَلْفِهِمْ ذُرِّيَّه ضِعافاً خافوا عَلَيْهمْ». 
در قرآن به نسل يهوديان زمان پيغمبر نسبت قتل انبياء گذشته را مي‌دهد. همچنين اين حقيقت كه «إنْ تَنْصُرُوا اللهَ يَنْصُرْكُمْ» يعني توقع اينكه مردمي بخوابند و انتظار لطف خدا را داشته باشند، غلط است. لطف خدا از مجراي حركت به سوي مقاصد صالحه عمومي مي‌رسد و امثال اين حقايق.
اين‌ها حقايقي است كه اكثر مردم نمي‌توانند به اين‌ها ايمان بياورند، زيرا بايد سطح فكر و عقلشان خيلي بالا آمده باشد تا اين‌ها را بفهمند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sima  | 

تفاوت ايمان مذهبي و غيرمذهبي
تفاوت ايمان مذهبي با ايمان غيرمذهبي اولاً در اين است كه ايده و آرمان آنگاه صورت حقيقت به خود مي‌گيرد كه به صورت شيء گرانبها در آيد و گرايش انسان به آن، از گرايش طبيعي به جان و مال و فرزند و مقام نيرومندتر باشد و الّا ايده و آرمان نيست.
فرضاً انسان به ايده‌اي به خاطر منافع مادي‌اش بگرود و طبعاً در موقع زيان و خطر فرار كند، آن شخص يك مؤمن و صاحب ايده و آرمان نيست، بلكه آن ايده يك آيين‌نامة كسب امتيازات مادي است و اگر بخواهد به آن صورت مطلوب در آيد، بايد جنبه تقدس پيدا كند، به طوري كه حكم آن ايده بر انسان جاري باشد. تنها مذهب است كه قادر است به يك ايده تقدس ببخشد و حكم آن را تا اعماق ضمير و درون انسان جاري سازد. انسان بت‌پرستي نيست كه خود پرستش‌كننده بخواهد به معبود خويش تقديس ببخشد و سپس پرستش نمايد. خالق و فاعل يك امامزاده، خودش متوسل به او نمي‌شود.
همان‌طوري كه در ورقه‌هاي «نياز به دين، خدا و عدالت» گفته‌ايم، بايد آن ايمان به صورت يك شيء عزيز و محبوب و گرانبها در آيد كه نوعي تعصب و غيرت همراه دارد و زندگي بدون او پوچ و بي‌معني باشد.
ثانياً خاصيت ايمان مذهبي اين است كه مذهب نوعي توجيه جهان است كه پيروي از ايده و آرمان مذهبي امري موافق با طبيعت جهان مي‌گردد نه برخلاف جريان خشك و مادي و لايشعر جهان. انسان خود را به روح جهان و جهان را با روح خود متصل مي‌بيند و اين‌دو را هماهنگ احساس مي‌كند. احساس تنهايي و غربت انسان را از بين مي‌برد. بنابر جهان‌بيني‌هاي مادي، انسان بايد غاياتي براي كارهاي انساني‌اش خلق كند تا كارش براي خودش قابل توجيه باشد، برخلاف جهان‌بيني مذهبي كه غايات مطلوب در خود جهان وجود دارد. علت امر همان است كه ويليام جيمز گفت كه دنياي مذهب، هم از نظر قيافه با دنياي مادي متفاوت است و هم از نظر عناصر كه در ساختمان عالم به كار رفته است.
به علاوه، ايمان غيرمذهبي صددرصد جنبه ايده‌آليستي و فكرپرستي دارد نه جبنه واقعيت‌پرستي و رئاليستي. تنها ايمان مذهبي است كه واقعاً بر يك جهان‌بيني منطبق بر ايمان استوار است.
پس خصوصيت ديگر ايمان مذهبي اين است كه بر يك جهان‌بيني استوار است كه منطبق با اين ايمان است؛ تنها اين نيست كه خوب است چنين بود و بايد چنين بود، بلكه اين است كه جهان چنين است. وقتي كه روشن شد كه جهان مثلاً بر حق و عدالت و عكس‌العمل خوب و بد و بر بقاء و جاوداني و بر آگاهي نيروي مدبّر عالم است، خود به خود، نتيجه‌گيري منطقي آن طرز تفكر، همان ايمان است. اما در جهان‌بيني غيرمذهبي، همه ايده‌ها و ايمان‌ها امر است و تكليف، فرمان و انشاء است.
به علاوه، همچنان كه در ورقه‌هاي «نظر دانشمندان درباره دين» نقل كرديم، اريك فروم و ديگران معتقدند كه امكان ندارد انسان از نوعي ايمان مذهبي خالي باشد. سخن در داشتن و نداشتن ايمان نيست، سخن در اين است كه چگونه ايماني داشته باشيم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sima  | 
ماهيت و ارزش ايمان و عقيده مذهبي
سيد قطب در تفسير «في ظلال‌القرآن» (سوره والعصر) تحت عنوان «فما الايمان؟» مي‌گويد:
الايمان اتصال: ايمان برقراري اتصال و ارتباط با همه هستي است.
الايمان انطلاق: ايمان رهايي از حدود فرديت است.
ايمان، شعور به اين اتصال و به تعبير ديگر انعكاس اين اتصال و ارتباط در شعور بشر است. نفس اين انعكاس آثار حياتي عميقي دارد.
ايمان شعور به اتصال است: اتصال حقير به عظيم، محدود به نامحدود، قطره به دريا، حادث به ازلي، فاني به باقي ابدي است.
ايمان، اتصال بنده به خداست پس از شعور به اتصال خدا به انسان.
از نظر ديگر مي‌توان گفت كه ايمان نوعي ديگر از اتصال است غير از اتصال تكويني؛ يعني ايمان صرف شعور و علم به اتصال نيست علم به اتصال با جحود سازگار است (وَ جَحَدوا بها وَ اسْتَيْقنَتْها أنْفسُهُمْ ظلْماً و عُلُوّاَ)، بلكه ايمان اتكاء و التجاء و استمداد از مبدأ كاينات است. به عبارت ديگر ايمان اتصال بنده است به خدا. پس خود ايمان نوعي برقراري ارتباط و اتصال است ميان بشر و مبدأ كاينات. پس ايمان، نظر به اينكه عبارت است از برقراري ارتباط متقابل ميان انسان و مبدأ كاينات و كاينات، نوعي ارتباط و اتصال است كه قبلاً نبوده است، سخن صحيحي نيست. شك نيست كه ايمان، شعور به اتصال موجود است، ولي خود صرف آگاهي از اتصال نيست، بلكه برقراري نوعي ارتباط متقابل است ميان انسان و كاينات و خالق كاينات.
از نظر يك نفر مادي قائل به اصل عليت و معلوليت نيز استشعار به اتصال و ارتباط بين كاينات هست، ولي در آنجا خود شعور به اتصال، اتصال نيست. از نظر يك نفر الهي، نوع اتصال و ارتباط موجودات به يكديگر از نوع ارتباط و اتصال اجزاء يك خانواده به يكديگر است كه يك اصل شاعر و رحيم و مهربان آن‌ها را به يكديگر پيوند مي‌دهد يعني پدر در پدر، خود را تحت توجهي مشترك و عطف و رحمتي مشترك احساس مي‌كنند. به‌علاوه همچنان‌كه در ذيل صفحه پيش گفتيم كه ايمان صرف آگاهي و شعور به اتصال موجود ـ ولي از نوع اتصال اجزاء حيّ يا واحد حيّ ـ نيست، ايمان نوعي ارتباط متقابل است بين انسان و كاينات و خالق كاينات، ولي از نظر يك نفر مادي قائل به اصل عليت عامه، نوع ارتباط و اتصال موجودات به يكديگر از نوع ارتباط اجزاء يك ماشين و يك كارخانه است. به تعبير بهتر، ايمان دو ركن دارد:
يكي احساس يا شعور، و ديگر گرايش و تمايل و حركت. جزء اول ايمان، احساس و شعور است به اتصال تكويني از نوع اتصال اجزاء يك موجود زنده و جزء دوم كه فرع بر اول است برقراري اتصال است از طرف خود با هستي و وجود. اولي اتصال تكويني است و دومي اتصال تشريعي يا مترتب بر تشريع. اين است كه انسان از يك لحاظ نزديك به خداست و نمي‌تواند دور باشد و از لحاظ ديگر گاهي نزديك است و گاهي دور.

QoMEC Daily Photo Picture Wallpaper Daily Gallery

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sima  | 

اركان ايمان
ايمان به هر چيز دو ركن دارد: معرفت، تسليم:
ايمان به هر چيزي عبارت است از تسليم و تصديق به واقعيت آن چيز آن طور كه هست. پس ايمان مركب از دو جزء است: يكي درك و تشخيص و شناخت آن چيز، آنچنان‌كه هست و ديگر تسليم در برابر واقعيت او متناسب با واقعيتش. تنها شناخت يك چيز ايمان نيست.
ممكن است انسان يك چيز را خوب بشناسد، ولي مؤمن به آن چيز نباشد. شيطان خدا را خوب مي‌شناخت، ولي تسليم در برابر او و خاضع در پيشگاه الوهيت او چون نشد و «فسَقَ عَنْ أمْررَبِّهِ» شد، «كانَ من الْكافِرينَ» درباره‌اش گفته شد. قرآن درباره بعضي از مردم كافر مي‌گويد: «وَ جَحَدوا بها وَ اسْتَيْقنَتْها أنْفسُهُمْ ظلْماً وَ عُلُوّاً». همچنان‌كه تسليم در برابر يك چيز بدون شناخت واقعيت او آنچنان‌كه هست ايمان نيست، همچنان‌كه كفر هم نيست. مثلاً تسليم در برابر يك بت‌چوبي يا فلزي يا گوشتي به خيال اينكه مؤثر در كون و مكان است پرستش هست ولي ايمان نيست، لهذا قرآن بت‌پرستان را با صفت‌ پرستش بت ياد كرده است ولي هرگز به صفت ايمان (تا آنجا كه به ياد دارم) ياد نكرده است.
علاوه بر عنصر شناخت و تسليم، عنصر عشق هم ضروري است.
عليهذا ايمان مركب است از سه چيز: شناخت، تسليم، عشق.
شايد همان‌طور كه در ورقه‌هاي «ايمان» گفته‌ايم يك اندازه‌اي جنبه خضوع و تقديس هم داخل در مفهوم تسليم باشد، يعني تسليمي كه در مفهوم ايمان اخذ شده است، تسليم خاضعانه و متواضعانه و متذللانه است. اما تسليم زوركي و عملي، كافي در صدق مفهوم ايمان نيست. شما گاهي مي‌گوييد من به فلان شخص ايمان دارم، مي‌خواهيد ادعا كنيد كه او را صحيح شناخته‌ايد و در مقابلش تسليم هم هستيد و اين شناخت شما در جهت عظمت و بزرگي اوست.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sima  | 
لغت ايمان
ايمان از «امن» مشتق است (أمِن يأمَن أمْناً و أمَناً و أماناً و أمَنه)، به معني «اطمأن»َ است. «امنه» به معني «أمَّنه» است كه به معني «جعله في الامن» است و به اين معني است كه كلمه «مؤمن» اسم خداست و اما «امن به» كه مورد بحث ماست يعني صدقه و وثق به. 
مفردات راغب آمده است:
در «و امن انما يقال علي وجهين: احد هما متعدياً بنفسه يقال امنته‌ أي جعلت له الامن و منه قيل لله مؤمن، و الثاني غير متعد و معناه صار ذاامن».
غير متعدي بنفسه به دو نحو استعمال مي‌شود: گاهي به «باء» متعدي مي‌شود و گاهي به «لام». در المنجد «امن له» را «خضع و انقاد» تفسير مي‌كند. بعيد نيست كه كلام راغب شامل هر دو قسم باشد. از جمله معاني باب افعال كه در مقدمه المنجد آمده يكي «وجود ما اشتق منه الفعل في صاحبه نحو اثمرت الشجره‌ أي وجد فيها الثمر» است، يكي ديگر صيرورت است، مثل «اقفر البلد أي صار قفراً». اولي مفادش «صار ذا» مي‌باشد، پس «امن به» يعني صار ذا امن به.
از اينجا وجه مناسبت استعمال كلمه «ايمان» در مورد عقيده و ايمان مصطلح روشن مي‌شود. چون انسان به وسيله اعتقاد به خدا يا پيغمبر يا معاد مثلاً صاحب امن يعني طمأنينه نفس (راغب، امن را طمأنينه النفس تفسير مي‌كند، مي‌گويد: الامن طمأنينه النفس و زوال الخوف) مي‌گردد.
از اينجا نكته ديگري نيز روشن مي‌شود و آن اينكه در مورد هر علم و عقيده و يقيني استعمال كلمه ايمان صحيح نيست گفته شود كه فلان شخص ايمان دارد به اينكه خواص آهن‌ربا مثلاً چنين است يا خواص اعداد و مقادير چنين است،  بلكه در موردي صحيح است كه توليد امنيت و طمأنينه نمايد و نگراني و اضطراب و هراسي را سلب كند، يعني بايد مطلب مورد نظر از اموري باشد كه با سرنوشت و هدف و زندگي سر و كار داشته باشد. از اينجا معلوم مي‌شود كه ايمان، اعتقاد خشك و خالي نيست، اعتقادي است مقرون به نوعي شور و هيجان و احساسات. شايد از موارد استعمال كلمه ايمان علاوه بر آنچه از لغت استفاده مي‌شود، مفهوم ضمني علاقه و حبّ و عشق و گرايش كه لازمه‌اش تفاني]= فانی شدن[  و تفادي]= فداکاری[ در راه عقيده است، استفاده شود. ايمان، تنها اعتقاد مقرون به حب و گرايش نيست، بلكه جنبه ديگري نيز دارد و آن ايده‌آل بودن و مقدس بودن و برتر بودن مورد ايمان از خود شخص و حيات شخصي اوست. به اصطلاح نوعي تقدس و تعالي در مفهوم آن به كار رفته است، يعني مورد ايمان نوعي برتري و احترام مافوق شخص و حيات شخصي دارد، به طوري كه تفاني و تفادي در راه آن تجويز مي‌شود، بلكه مستحسن شمرده مي‌شود. كلمه ايمان در مورد وطن و نژاد و مسلك و دين براي وطن‌پرستان و نژادپرستان و مسلك‌پرستان و خداپرستان صادق است. بعضي ناسيوناليسم را ملت‌پرستي ترجمه كرده‌اند.
علم، آگاهي و كشف جهان و حقايق و قوانين جهان است، تا آنجا كه فقط كشف است و آگاهي است و با فكر و انديشه محض سرو كار دارد علم است. اما ايمان، گرايش است؛ گرايش به حقيقتي كه معني زندگي را تغيير دهد و يا به عبارت ديگر به زندگي معني بدهد و مفهوم زندگي را از اينكه انسان شخص خود را محور قرار دهد و ملاك قرار دهد و من فردي محور و ملاك باشد، تغيير دهد و آدمي را در حال داد و ستد با حقيقت قرار دهد و بالاخره فرد را از لاك خود خارج سازد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sima  | 

مفهوم ايمان


ايمان چيست؟ مومن واقعی کيست؟ مرکز ايمان، اجزای ضروری آن و ماده های که اساس نامه آنرا تشکيل ميدهد چه ميباشند؟ به عباره ديگر آن چيز که يک مسلمان به ان ايمان دارد چه است. اين از جمله سئوال های است که در يک حديث مشهور حضرت پيغمبر (صلعم) در حضوری اصحابی کرام به حضرت جبريل (ع) پاسخ ميدهند تا امت از آن مستفيد شوند. در متن اين حديث که از حضرت عمر (رض) روايت شده ميخوانيم


... و او گفت برايم راجع به ايمان بگو. ايشان (حضرت پيغمبر صلعم) در جواب عرض مينمايند که ايمان باور داشتن به خداوند، ملايک، کتاب ها و پيغمبران او و باور داشتن به روز آخرت ميباشد. همچنان باور داشتن به اينکه قدر از جانب خداوند ميباشد و خير و شر آن ...


از نگاه اهل سنة و جماعة مرکز ايمان مشتمل بر قلب، زبان و اعمال ميباشد. ايمان کم و زياد ميشود اعمال اجزای ايمان بوده که بعضی آن نسبت به ايمان در اصل واقع ميشوند، بعضی ضروری بوده و بعضی ديگر در رابطه با ايمان توصيه شده اند. ايمان داشتن، امکانيت مرتکب شدن به کناه را رفع نميکند. گناه اگر چه کبيره، اگر از شرک و کفر کرده کمتر باشد انسان را خارج از ايمان نميسازد. گناهکار در روز آخرت يا در آتش دوزخ جزا خواهد ديد و يا از جانب خداوند متعال بخشيده خواهد شد. و اين عقيده ای است که از پيغمبر (صلعم) به ما انتقال داده شده.

ابن ابو العز مينويسد:

پيغمر (صلعم) به ما واضح ساخته که يک شخص قطعاً مومن بوده نميتواند، اگر آنشخص با وجود ايمان داشتن به پيغمبر (صلعم) در زبان از اين ايمان اقرار نکند حال آنکه او توانايی آنرا داشته باشد، و يا او نماز نخواند و يا روزه نگيرد و يا خداوند (ج) و پيغمبری او را دوست نداشته باشد و يا از او ترس نداشته باشد و يا از پيغمبر (صلعم) نفرت داشته باشد و بر عليه او بجنگد (که در اينصورت هيچ جای شک باقی نميماند که او خارج از ايمان شده) او همچنان به ما واضح گردانيده که سعادت و مقام ما در آخرت وابسته به ابراز از کلمه شهادت با کمال خلوص به وحدانيت خداوند باور داشتن و بنا بر آن عمل نمودن ميباشد. بطور مثال پيغمبر (صلعم) به ما ارشاد نموده که ايمان دارای بيشتر از هفتاد شاخه ميباشد. بلندترين آن اقرار به اينکه بدون خداوند معبودی ديگری نيست و پايانترين آن يک شی مضر را از سری راه دور کردن ميباشد. شکسته نفسی و يا تواضع جزی ايمان ميباشد. مکمل ترين مومن آنست که بهترين اخلاق را دارا باشد. ساده گی در لباس نيز جزی ايمان ميباشد.
اگر ايمان دارای اجزای مختلف بوده و هر جز را ايمان خوانده اند، پس نماز ايمان است، زکاة و حج ايمان استند. فضيلت های مثلی شکسته نفسی، اعتماد، تقواﺀ داشتن و تسليم بودن به الله (ج) و معانی را از راه دور کردن همه اجزای ايمان ميباشند. بعضی از اين اجزا بی نهايت بسيط ميباشد مثلی دو کلمه های شهادة که اگر شخصی اين اجزا را از دست داد، کاملاً ايمال خود را از دست داده. بعضی ديگر از اين اجزا در آستانه ای حاشيه واقع ميشوند. مانندی دور کردن معانی از راه، که از دست رفتن اين اجزا باعث از دست رفتن کامل ايمان نميشود. در بين اين هر دو، اجزای متعددی ديگر با اهميت های متنوع واقع ميشوند. بعضی تنها بعد از شهادة قرار ميگيرند و بعضی ديگر يکمی مهمتر از دور کردن معانی از راه ميباشند. چنانچه اجزای ايمان، ايمان استند، اجزای کفر، کفر ميباشد. قضاوت کردن از روی قوانين که از جانب الله (ج) نازل شده ايمان و قضاوت کردن بر عليه آن کفر است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sima  | 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط sima  | 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط sima  | 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط sima  | 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط sima  | 
آيا سيراب كردن حجّاج و آباد ساختن مسجد الحرام را همانند (عمل) كسي قرار داديد كه ايمان به خدا و روز قيامت آورده و در راه او جهاد كرده است، (اين هر دو) هرگز نزد خدا مساوي نيستند و خداوند گروه ظالمان را هدايت نمي‌كند(19) آنها كه ايمان آوردند و هجرت كردند و با اموال و جانهايشان در راه خدا جهاد نمودند مقامشان نزد خدا برتر است و آنها به موهبت بزرگي رسيده‌اند(20) پروردگارشان آنها را برحمت و خوشنودي خويش و باغهاي بهشتي كه در آن نعمتهاي جاودانه دارند بشارت مي‌دهد(21) همواره و تا ابد در اين باغها خواهند بود؛ زيرا نزد خداوند پاداش عظيم است(22)

روزي طلحة بن شيبه و عباس بن عبد المطلب عموي پيامبر(ص) با همديگر گرم صحبت بودند و هر كدام بر ديگري افتخار كرده و سوابق خويش را به رخ ديگري مي‌كشيد. عباس مي‌گفت: به من امتيازي داده شده كه احدي ندارد و آن مسأله آب دادن به حجاج خانه خداست. طلحه مي‌گفت: من صاحب خانه كعبه و كليد دار آن هستم و اگر بخواهم مي‌توانم شب را در آنجا بسر برم. در اين هنگام علي(ع) كه از آنجا مي‌گذشت، خطاب به آنها فرمود: درباره چه چيزي بر يكديگر مباهات مي‌كنيد؟ هر يك افتخارات خويش را بر شمرد؛ علي(ع) فرمود: من از اين منصبها كه شما بدان افتخار مي‌كنيد، چيزي نمي‌دانم؛ ولي با اينكه از شما حيا مي‌كنم، بايد بگويم با اين سنّ كم، افتخاري دارم كه شما نداريد. آنها پرسيدند كدام افتخار؟ حضرت(ع) در جواب فرمودند: «من شش ماه پيش از ساير مردم به سوي قبله نماز گزاردم و متصدي امر جهاد و پيكار با دشمنان دين بودم. من با شمشير جهاد كردم تا شما به خدا و پيامبرش(ص) ايمان آورديد». عبّاس خشمناك از جا برخاست و در حالي‌كه عبايش را بر زمين مي‌كشيد به سراغ پيامبر(ص) آمد و به عنوان شكايت گفت: آيا نمي‌بيني علي چگونه با من سخن مي‌گويد؟ پيامبر(ص) فرمود: علي را صدا كنيد، هنگامي‌كه به خدمت رسول خدا(ص) آمد، فرمود: «چرا اين‌گونه با عمويت (عباس) سخن گفتي؟» حضرت علي(ع) عرض كرد: «اي رسول خدا، من جز حقيقت چيز ديگري نگفتم و در برابر حق هر كس مي‌خواهد ناراحت شود و هر كس مي‌خواهد خشنود!» در اين هنگام بود كه جبرئيل(ع) نازل شد و پس از رساندن سلام خداوند بر پيامبر(ص) آيات فوق را نازل فرمود. پس از مشاهده اين جريان، عبّاس سه بار گفت: «ما راضي شديم …»

درسي كه اين داستان به ما مي‌آموزد اين است كه:

1. هيچ‌گاه ايمان به خدا و جهاد و هجرت در راه او را با هيچ چيز ديگري مقايسه نكنيم كه قابل مقايسه نيست؛ حتي اگر سِمَت آب دادن به حجاج و پرده‌داري خانه كعبه باشد چنانكه در اين آيات و آيات ديگر بدان اشاره شده است: «إنّ اكرمكم عند اللّه اتقاكم» مؤمن حقيقي پرهيزكار حقيقي نيز هست.

2. هميشه به مؤمنان احترام بگذاريم هر چند از نظر سنّ كوچك‌تر از ما باشند آن‌گونه كه در قرآن مي‌فرمايد: «پروردگارش آنها را به رحمت و خوشنودي خويش و باغهاي بهشتي كه در آن نعمتهاي جاودانه دارند، بشارت مي‌دهد و آنها تا ابد در اين باغها در نعمت خواهند بود.

3. هميشه در برابر حق متواضع و فروتن باشيم و به محض اين كه حق بر ما آشكار گشت آن را بپذيريم و گردن نهيم هرچند به ضرر ما تمام شود. آن گونه كه عباس پس از نزول آيات فوق و كشف حقيقت سه بار گفت ما راضي شديم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط sima  | 
سوال: آیا خدا وجود دارد؟ چه شواهدی وجود خدا را ثابت میکنند؟

جواب:
جالب توجه است که این موضوع بیش از هر موضوع دیگری مورد بحث و مشاجره قرار گرفته است. آخرین آمار حاکی از آن است که 90 درصد مردم جهان به خدا و یا قدرتی برتر معتقد هستند. در این راستا بنظر می رسد که مسئولیت اثبات وجود خدا بر عهدۀ آنانی است که وجود او را قبول دارند. ولی به نظر من آنانی که وجود خدا را رد می کنند موظف هستند که صحت اعتقاد خود را ثابت کنند.

هیچگاه نمی توان (بطور مطلق) وجود خدا را ثابت و یا انکار کرد. کتابمقدس تعلیم می دهد که حقیقت وجود خدا را باید با ایمان پذیرفت. " بدون ایمان تحصیل رضامندی او محال است. زیرا هر که تقرب به خدا جوید لازم است که ایمان آورد بر اینکه او هست و جویندگان خود را جزا (پاداش) می دهد." (عبرانیان 6:11) اگر خدا می خواست، می توانست به سادگی خود را ظاهر سازد و هستی خویش را به همۀ دنیا ثابت کند. ولی در این صورت دیگر نیازی به ایمان نبود. " عیسی گفت: "ای توما، بعد از دیدنم ایمان آوردی. خوشابحال آنانی که ندیده ایمان آورند." (یوحنا 29:20)

ولی این بدان معنی نیست که هیچ دلیلی بر اثبات وجود خدا موجود نمی باشد. کلام خدا می فرماید: "آسمان جلال خدا را بیان می کند و فلک از عمل دستهایش خبر می دهد. روز سخن می راند تا روز، و شب معرفت را اعلان می کند تا شب. سخن نیست و کلامی نی، و آواز آنها شنیده نمی شود. قانون آنها در تمام جهان بیرون رفت و بیان آنها تا اقصای ربع مسکون." (مزمور 1:19-4) دیدن ستارگان آسمان، تفکر در وُسعت جهان هستی، مشاهدۀ عجائب طبیعت، تعمّق در زیبائی طلوع و غروب آفتاب ... همه و همه گویای یک واقعیت هستند: خدای آفریننده ای وجود دارد. به غیر از این شواهد، وجدان انسان گواه دیگری بر وجود خداست. جامعه 11:3 خاطرنشان می سازد: " او .. ابدیت را در دلهای ایشان نهاده .." چیزی درونی در عُمق وجود ما هست که تشخیص می دهد چیزی فراتر و والاتر از این دنیا وجود دارد. حتی اگر به عقل خود این واقعیت را نپذیریم، ولی در عُمق وجود خویش نمی توانیم حضور الهی را مُنکر شویم. کتابمقدس می گوید که هر چند وجدان ما گواهی می دهد که خدا وجود دارد، همچنان عده ای حضور و وجود او را انکار می کنند: "احمق در دل خود می گوید خدائی نیست." (مزمور 1:14) 98 درصد تمام مردمی که در طول تاریخ بشریت بر زمین بوده اند، اعم از زمینه های مختلف فرهنگی، تمدنی، و منطقه ای به وجود نوعی خدا معتقد بوده اند. پس می بایستی شخصی و یا چیزی باعث شکل گیری چنین اعتقاد فراگیری شده باشد.

در رابطه با اثبات وجود خدا، علاوه بر بحث های کتابمقدسی، بحث های منطقی دیگری نیز وجود دارند. یکی از آنها بحث آنتولوژی (یا علم مربوط به هستی شناسی) است. در معروف ترین شکل این بحث، برای اثبات وجود خدا، به مفهوم خود خدا می پردازند. این بحث با تعریفی از خدا آغاز می شود که نشان می دهد: "خدا وجودی است که نمیتوان چیزی بزرگتر از او را تصوّر کرد." در این راستا آنها ادامه می دهند که: "وجود (وجود داشتن) بزرگتر از عدم (وجود نداشتن) است. بنابراین بزرگترین چیز قابل تصور می بایستی وجود داشته باشد." پس اگر خدا وجود نداشته باشد، او نمی تواند بزرگترین وجود (هستی) قابل تصور باشد. و چون این نتیجه با تعریف خدا مغایرت دارد، پس خدا نمی تواند وجود نداشته باشد. یک نوع دیگر از این بحث های منطقی بحث تلئوژی (علم مربوط به مطالعۀ حکمت غائی یا پایان شناسی) است. در این بحث گفته می شود که چون جهان هستی بر اساس طرح اعجاز انگیزی ساخته شده است پس بایستی طراح ماهری آن را به وجود آورده باشد. به عنوان نمونه اگر زمین فقط چندین کیلومتر دورتر و یا نزدیکتر به خورشید می بود، حیات موجودات بر روی زمین غیرممکن می شد. و اگر عناصر اتمسفر فقط چند صدم درصد متفارت می بودند، این فاجعه منجر به نابودی هر موجود زنده ای بر روی زمین می گردید. احتمال شکل گیری تصادفی یک مولکول پروتئین به میزان یک در 10 به توان 243 (یعنی عدد 10 که دارای 243 صفر است) می باشد. توجه داشته باشید که یک عدد سلول حاوی میلیون ها ملکول پروتئین است.

سومین بحث منطقی در زمینۀ اثبات وجود خدا بحث کازمولوژی (علم مربوط به نظم جهان هستی) است که در آن به رابطۀ بین علت و معلول می پردازند. بر این اساس، هر معلولی محصول یک علت است. پس جهان هستی به عنوان یک معلول بایستی علتی داشته باشد. و نهایتاً، یک وجود (یا شخص) غیر معلول که وجودش وابسته به چیز دیگری نیست باعث به وجود آمدن هر چیزی در عالم هستی شده است. این شخص غیر معلول همان خداست. چهارمین نوع بحث، بحث اخلاقی است. فرهنگ های گوناگون، در طول تاریخ، هر یک دارای نوع خاصی از قوانین بوده اند. آدمیان قادر به تشخیص بدی و نیکوئی هستند. تقریباً در همۀ ملت ها قتل،دروغ، دزدی، و فساد اخلاقی مردود شناخته شده اند. این حس تمئیز بد و خوب از کجا آمده است اگر از خدای قدوس نشأت نگرفته باشد؟

علی رغم همۀ این مطالب، کتابمقدس روشن می سازد که مردم معرفت واضح و غیر قابل انکار الهی را رّد کرده دروغ را متابعت خواهند کرد. در رومیان 25:1 می خوانیم: "ایشان حقّ خدا را به دروغ مبدل کردند. و عبادت و خدمت نمودند مخلوق را به عوض خالقی که تا ابدالآباد همان است." کتابمقدس اضافه می کند که انسان برای بی ایمانی به خدا هیچ عذری ندارد. "زیرا که چیزهای نادیدۀ او یعنی قوت سرمدی او و الوهیتش از حین آفرینش عالم بوسیلۀ کارهای او فهمیده و دیده می شود تا ایشان را عذری نباشد." (رومیان 20:1)

مُنکران وجود خدا معمولاً برای توجیه بی ایمانی خود ادعا می کنند "ایمان به خدا علمی نیست" و یا اینکه "دلیلی برای اثبات خدا وجود ندارد." ولی دلیل واقعی این است که همه می دانند اگر به وجود خدا ایمان داشته باشند، این واقعیت را نیز باید بپذیرند که محتاج نجات و آمرزش گناهان هستند (رومیان 3:23؛ 23:6) و بایستی بابت تمام اعمال خویش پاسخگو باشند. ولی اگر، بر فرض محال، خدا وجود نداشته باشد، انسان خود را آزاد می بیند تا هر آنچه مایل است انجام دهد بدون آنکه نگران داوری و مجازات باشد. به نظر من علت افزایش طرفداران فرظیۀ تکامل همین است. خدا وجود دارد و هر یک از ما (بدون استثناء) بر آن واقف هستیم. اگر عده ای تلاش می کنند وجود خدا را رد کنند، این خود دلیلی است بر وجود او.

اجازه بدهید آخرین مورد را نیز مطرح کنم. من چگونه می دانم که خدا وجود دارد؟ من به وجود خدا ایمان دارم چون هر روز با او صحبت می کنم. مدعی نیستم که صدای او را با گوش جسمی خود می شنوم. ولی می توانم به جرأت بگویم که حضورش را احساس می کنم، هدایت هایش را درک می کنم، مجبتش را شناخته ام، و مشتاق فیض او هستم. برای این همه واقعه که در زندگی من رُخ داده است تنها یک توجیه وجود دارد: خدا وجود دارد و عمل می کند. او بطرز معجزه آسائی مرا نجات داد و زندگی مرا به گونه ای عوض کرد که نمی توانم وجودش را انکار کنم و یا اینکه او را تمجید نکنم. اگر شخص تصمیم گرفته باشد که وجود خدا را نادیده بگیرد، هیچیک از این بحث ها نمی تواند او را قانع کند. در نهایت، وجود خدا باید با ایمان پذیرفته شود (عبرانیان 6:11). ایمان به خدا یک جَهش کورکورانه در یک اطاق تاریک نیست، بلکه گام برداشتن در یک فضای نورانی است که 90 درصد مردم دنیا آنجا ایستاده اند.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط sima  |